به نام خالق زیبایی ها
غروب با فرو نشستن خورشید در مخمل سرخ شفق و
انعکاس رنگا رنگ انوار زیبایش در اشکهای بی دریغ من درهجران سرزمین رویا هائی که در
آرزوی پا گذاردن به آن لحظه شماری می کردم و تشنه ماندن بر لب چشمه ی دوستی ها معنای ترا در من پر رنگتر و پر رنگتر می کرد.و نیازم به تو در آرامشی خلاصه می شد که تو به من بخشیده بودی و سکوت معنای ویران کننده ای داشت که تمام اطرافم را در هم کوبیدحتی حریم نازک میان من و تو! . و من اینک در تو بودم...
ولی حالاحریم پاکی های مرا کدام ققنوس کدام ولگرد شب زده کدام دست نا پاک به ویرانه های بی کسی کشانده است.
تلاطم نفرت و انزجار را در رگهای بیهودگی حس می کنم.از تو ای سرا پا خوبی که طلوع آرامشت مرا چون پری بر روی برکه ی غمهای نا گفته خموش و بی نجوا تا به ابدیت می برد و لبخند زیبای حضورت را در انعکاس نورهای مواج آب می دیدم.و حضورت را در گرمای دستانم که از تابش خورشید خواب آلود گرم شده بوداستنشاق می کرد م.
می پرسمت چگونه شد که مرا در نیافتی؟ و مرا دراشکهای لغزانم در امتداد التماسهای اندوهگینم به خو د
رهاکرده و مات وا گذاردی؟تو ای آنکه قادر ترینی بر پهنه ی هستی . تو ای بالاترین جایگاه عشق توای مهر بانتر از
مهربه کجای ناکجای روان زخم خورده ام غرو ب کردی ومرا در انتظار طلوعی به آینده ضمیمه کردی؟
هجوم وحشیانه ی درد و غربت در عین آشنائی و غریبی در بین جمعی آشناریشه های نازک وجودم را به تارا ج برده است.
تهی بودن را در عین لبریز بودن و خالی شدن را در عین سر ریز بودن می شناسم.
از دیر باز تا کنون می شناسم.
و سرداب زندانهای اندیشه و سیاه چالهای قرون وسطائی و دریوزگی را با چشمان دل دیده ام.
من زیبائی را در نگاه معصومانه ی کودکی در آئینه دیدم که حسرت را گریه می کرد.
و آرزوی لبخندی هر چند کمرنگ بر لبان جسارت ودیدن شبنمی بر گلبرگهای احساس را داشت!
و توقع بی جائی نبود اگرچشمهای معصوم و کنجکاوش در هر گوشه ای به دنبال تکه ای عشق دودو میزد.
و سر فصل تازه ای نبود اگر دستی غنچه ی نشکفته ی دلش را در لیوان بلور احساسش به بلوغ می رساند.
من بستن پر پرنده ی کوچکی رابه تجربه دیدم که تازه پرواز را می خواست تجربه کند.
در خود فرو رفتن و سقوطی را تجربه کردم که تهی شدن اولین عارضه ی آن بود.
و خشک سالی را شاهد بودم که حتی درختی در باغ خلاقیتها به برگ ننشست!
من سکوتی شنیدم مرگ بار که هزاران بار آرزوی مرگ در آن نیز بیهوده بود.
من بی ثمر بودن تجربه را بر سر شانه های عابری خسته دیدم که عصایش پربود از لکه های بی دقتی.
من پرچمی دیدم که از ناشیانه ترین عبور ها به سیاهی می گرائید.
باور کن من قلم را دیدم که پیر شده بود و حسرت جرعه ای نوشتن بر وجود بی جوهرش تار بسته بود....
من پیراهن عثمانی دیدم که هر کس حوله می خواست از وجودش بی بهره نبود.
و علم شدن روح بی پروایم را بر بلندای قله ی تحقیر کوبیده و خمیده در حال تهدید به سقوط دیدم.
من فرو ریختن آوار جدائی خویش از خویشتن را به گریه نشستم
ساحل بی شنی دیدم که داغ شیروانی هایش پا هایم را تا جوانی سوزاند.
فنجانهائی بوئیدم که هیچ فالی را رقم نمی زدند.
دیدم و دیدم و دیدم .خفقان در من بیداد می کند روحم مشوش تمام آلودگیهاست به کدام سیاره پناه برم از شرم انسانیت خویش.از شرم فنا گشتن و فدا شدن .از شرم به گریبان خود فرو رفته ام شاید در آینه نبینم کودک حسرت زده ی گذشته ام را و درنیابم که چه ارزان با نام انسان با زنجیر ها ی تاریخ به بردگی فروخته شدم.
و اندیشه راهمچون پروازعلامت ممنوع زدند!!