تبليغاتX
غزلسرا(محفل نياز)....

           دلســــــــــــــرا سراي دل و انديشه

  

   همــــــــــــــرا ه ۱ همراه دلهاي شما

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 12:55

 

راه بی انتهاست

جاده رو به آسمانهاست

سکوت و سبز وآبی

آرامش گاه بگاهی

رو به خدا ست این راه

با نردبانی از ماه

می رسی به ابدیت به زلال

به تاریک روشن به جلال

تو نیز با قناری ها برو

جاده همواراست راهرو!

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 2:55

آی آدمها نقاب غم به چهره ها دارید !!!

فریاد بر روی آب به تن 

رخت عزا دارید؟؟؟

آی آدم خاموشی از چه رو؟؟؟

وندرین درد می سوزی هان بگو؟؟

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 1:34

شعله ی کوچک قلبم رو به فناست

  رفیقان مددی!!

دست یاری گر امداد گری می طلبم..

شب تنهائی و من رو به زوال

هجران دمادم غم یار

مستی بیهوده ی شعر و شراب

سخن عبث از مرگ سراب

قفسی تنگ از غم و درد

زندان ابد. این شب سرد

...................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 1:19

http://s-m-a.mihanblog.com/Post-311.aspx

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:11

زندگی زیباست!
آنقدر زیباست این بی بازگشت

 کز برایش می توان از جان گذشت!!!!


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:44

 

 

 من و تو از دو سو می نگریم زندگی این دروغ زیبا را!
.....
تو در آن پر امید می نگری
 جلوه های خوش و فریبا را
 
آنچه بهر تو مایه ی شادی است 
می شود رنگ گونه ی غم من
 
و انچه اکنون بهشت خرم تست
زندگی را کند جهنم من
 
تو ندانی که ریزش یک برگ
بهر من آورد چه اندوهی
 
یا چه با من می کند به گاه غروب
پاره ابری به تبغه ی کوهی؟
 
پیش چشم تو اوفتادن برگ
خود همان اوفتادن برگ است
 
پیش چشم من ای دریغ دریغ
اینکه پایان زندگی مرگ است!!
 
من به خون غروب می نگرم
زنده پایان عمر دنیا را
 
تو در آن مرگ تلخ بینی
خواب شیری صبح فردا را
 
من نمی دانم از چه در بر من 
هر سر آغاز عین پایان است
 
زندگی را چنانکه می بینم
مرگ در جوش آن نمایان است
 
این چه دردیست اینکه در باغ
هر چه در شاخ و بر گ می بینم
 
همه گلبانگ وای می شنوم
همه لبخند مرگ می بینم
 
یک طلوعم به سر نشد که به لب
هاله ی آهی از دریغ نبست
 
روزی از عمر من به شب نشد
که غروبش به اشک من ننشست
 
اینم اما تو در خیال از من
آدمی چون خود ساخته ای
 
نگهم می کنی و می خندی
که چه آسان مرا شناخته ای!!!
 
که چه آسان مرا شناخته ای
که چه آسان مرا
....
 که چه آسان......
شقایق همیشه منتظر
هميشه منتظر...........  
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:57

 

                           

        به نام حضرت دوست!     

  نه دنیای دوستی و نه دستی از سر یاری!! همه آنچه من

      می بینم ترنم غمگین بلبلانی کوچک و یخ زده است كه

 بهاررا آرزو می کنند ولی کنج قفسی تنگ می پوسند.

وجوجه هایشان  باز می سرایند!!.تا کی  در این مرداب

 حسرت و غم چون  قورباغه ها همدیگر را به همیاری

 آوازی چندش آور می خوانیم؟  

تا کی می خندیم به هر آنچه تاریخ بدان می گرید؟
مضحکانیم ما که به خود نیز این باور مسموم را می خورانیم
 
 که  زندگی جاریست .آری جاریست ولی هر چه جاریست
 زندگی نیست!آبراهی پسابی وامانده و بو گرفته را        
 زندگی نامیم.
  من دیگر تاب و تحمل مردابی سیاه و خموده که نامش
 را  سر سبزی بهار زندگی می گذاریم ندارم.
   شما ای دوستان به پیش! که من در راه ماند م  
     از بهت اینهمه تهوع و اجبار.
     به پیش و خندان باشید آرزوئی که همواره برای هم        داريد!! بي هیچ اندیشه ای من می مانم که همرنگ تهوع           گردم  که لاشه ام را شما با لحظه ای تفکر عمیق بنگرید که      عجب چرا؟!...
  حیف و اندیشمند و متفکر از کنارم عبور کنید که
   زندگی را از  كف داد بینوا.
         و به فکر انهدام دنیای دیگرم به دست خود باشید.
       و با سر تکان دادنی مرا به حال خود گذارید و بگذرید .
 در دنیای تخیلی ماندگارتان  شناور باشید و
 تفاخر های  کذب و همه ی تصورات بی انطباق خودرا
 به رخ همدیگر کشید من  می مانم!! .شما بگذرید!!. 
   ضعیف گشته ام نا توانم ترسو و خجلت زده ام یا                بدتر وا نهادی دست خوش نفسانیتم یا حتی...
      
 سر خورده ی جماعتی هوس رانم آری همینم
 
    شما خوش و سلامت بگذريد... 
                                
  سلام مرا هم به بهار به زندگی سر سبزي          
    به آزادی به ایجاز برسانید!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:56

بوی جوی مولیان
افسانه ها لبریز بوی ایرانند و من حیران آنهمه اقتدار بر باد رفته!
قهرمانان بی نام و جنگ آورانی که بوم کهن از سر انگشتان قدرشان
گونه گونه رنگ تعلق پذیرفته!
کجایند آنهمه راد مردانی که صدای رعد آسایشان زمین را با تمامی
اقتدارش چون بید به لرزه می انداخت ؟آنهمه هیبت و شکوه جوانمردی و صلابت آنهمه پایمردی و فروتنی به یکباره در کجای تاریکی های تاریخ
نمور و خموده به فراموشی سپرده شد؟
ایرن مهد دلیران بود .بوم شیر مردانی که با تمام سرو قدی خود در محضر زنان چون سرو روان سر فرو آورده به زیر و گهر ادب و مهر از سراپایشان درفشان بود؟
قاصدان خوش خبر عشق را چه شد؟دلهای لبریز لبخند پیوند کجا مات و مبهوت تلخ کامی های عصیان و فراموشی شدند؟
ایران! نامی که آوازه ی گستردگی سرزمینش تا هفت اقلیم را پر کرده بود چون قطره ای در لا بلای سوزندگی شور چشمی ها و نیرنگها ابر می شود و ذره ذره از تن نحیف گشته اش در چنگال تنگ چشمان تکه می شود.
غبار زمان دردش را می پوشاند و دیگر هیچ رهگذری حتی نخواهددید که ایران نام دارترین سرزمین دلیران مهد تمدن و پویندگان سرای عشق و اندیشه و زادگاه ابر انسانهای والا تن چگونه تب دار وپژمرده به کنجی خزده از نیش افعیان هر دم زخمی تازه می خورد.
وا دردا که ابر مردان و ابر انسانهای والا تن به بی دردی و غرور به فرو خوردن حقیقت ونور تن در داده اند.
ایران سرزمین من دستهای لرزان دعایم را با لبهای ترک خورده از اندوه و ماتم وچشمهای بی سو گشته از انتظارم را به آسمان آمین می دوزم و به
انتظار بارانی از رحمت و معجزه بر آستان عرشیان سجده ی تضرع می نهم.
شاید دستی به مهر فرو آید و اهورا به سوی ما نظری کند شاید فروهر بر ما گرهی بگشاید .شاید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:54

به نام خالق زیبایی ها 
غروب با فرو نشستن خورشید در مخمل سرخ شفق و
انعکاس رنگا رنگ انوار زیبایش در اشکهای بی دریغ من درهجران سرزمین رویا هائی که در
آرزوی پا گذاردن به آن لحظه شماری می کردم و تشنه ماندن بر لب چشمه ی دوستی ها معنای ترا در من پر رنگتر و پر رنگتر می کرد.و نیازم به تو در آرامشی خلاصه می شد که تو به من بخشیده بودی و سکوت معنای ویران کننده ای داشت که تمام اطرافم را در هم کوبیدحتی حریم نازک میان من و تو! . و من اینک در تو بودم...
ولی حالاحریم پاکی های مرا کدام ققنوس کدام ولگرد شب زده کدام دست نا پاک به ویرانه های بی کسی کشانده است.
تلاطم نفرت و انزجار را در رگهای بیهودگی حس می کنم.از تو ای سرا پا خوبی که طلوع آرامشت مرا چون پری بر روی برکه ی غمهای نا گفته خموش و بی نجوا تا به ابدیت می برد و لبخند زیبای حضورت را در انعکاس نورهای مواج آب می دیدم.و حضورت را در گرمای دستانم که از تابش خورشید خواب آلود گرم شده بوداستنشاق می کرد م.
می پرسمت چگونه شد که مرا در نیافتی؟ و مرا دراشکهای لغزانم در امتداد التماسهای اندوهگینم به خو د
رهاکرده و مات وا گذاردی؟تو ای آنکه قادر ترینی بر پهنه ی هستی . تو ای بالاترین جایگاه عشق توای مهر بانتر از
مهربه کجای ناکجای روان زخم خورده ام غرو ب کردی ومرا در انتظار طلوعی به آینده ضمیمه کردی؟
هجوم وحشیانه ی درد و غربت در عین آشنائی و غریبی در بین جمعی آشناریشه های نازک وجودم را به تارا ج برده است.
تهی بودن را در عین لبریز بودن و خالی شدن را در عین سر ریز بودن می شناسم.
از دیر باز تا کنون می شناسم.
و سرداب زندانهای اندیشه و سیاه چالهای قرون وسطائی و دریوزگی را با چشمان دل دیده ام.
من زیبائی را در نگاه معصومانه ی کودکی در آئینه دیدم که حسرت را گریه می کرد.
و آرزوی لبخندی هر چند کمرنگ بر لبان جسارت ودیدن شبنمی بر گلبرگهای احساس را داشت!
و توقع بی جائی نبود اگرچشمهای معصوم و کنجکاوش در هر گوشه ای به دنبال تکه ای عشق دودو میزد.
و سر فصل تازه ای نبود اگر دستی غنچه ی نشکفته ی دلش را در لیوان بلور احساسش به بلوغ می رساند.
من بستن پر پرنده ی کوچکی رابه تجربه دیدم که تازه پرواز را می خواست تجربه کند.
در خود فرو رفتن و سقوطی را تجربه کردم که تهی شدن اولین عارضه ی آن بود.
و خشک سالی را شاهد بودم که حتی درختی در باغ خلاقیتها به برگ ننشست!
من سکوتی شنیدم مرگ بار که هزاران بار آرزوی مرگ در آن نیز بیهوده بود.
من بی ثمر بودن تجربه را بر سر شانه های عابری خسته دیدم که عصایش پربود از لکه های بی دقتی.
من پرچمی دیدم که از ناشیانه ترین عبور ها به سیاهی می گرائید.
باور کن من قلم را دیدم که پیر شده بود و حسرت جرعه ای نوشتن بر وجود بی جوهرش تار بسته بود....
من پیراهن عثمانی دیدم که هر کس حوله می خواست از وجودش بی بهره نبود.
و علم شدن روح بی پروایم را بر بلندای قله ی تحقیر کوبیده و خمیده در حال تهدید به سقوط دیدم.
من فرو ریختن آوار جدائی خویش از خویشتن را به گریه نشستم
ساحل بی شنی دیدم که داغ شیروانی هایش پا هایم را تا جوانی سوزاند.
فنجانهائی بوئیدم که هیچ فالی را رقم نمی زدند.
دیدم و دیدم و دیدم .خفقان در من بیداد می کند روحم مشوش تمام آلودگیهاست به کدام سیاره پناه برم از شرم انسانیت خویش.از شرم فنا گشتن و فدا شدن .از شرم به گریبان خود فرو رفته ام شاید در آینه نبینم کودک حسرت زده ی گذشته ام را و درنیابم که چه ارزان با نام انسان با زنجیر ها ی تاریخ به بردگی فروخته شدم.
و اندیشه راهمچون پروازعلامت ممنوع زدند!!
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط شقا يق در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:54